
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگی ما عدم ماست
|
|
|
|
|
دفتر و میز و کلاس و بچه ها یادش به خیر خرده های گچ لب تخته سیاه یادش به خیر پس کجا رفتند آن دوران بازیگوشیم زیر میز ها خنده های نا به جا یادش به خیر روی لب های همه هر پنج شنبه خنده بود شنبه ها خمیازه های پر صدا یادش به خیر آن تقلب های پنهانی زمان امتحان خط خطی کردن به روی دست و پا یادش به خیر توی دست های معلم خط کشی بالا بلند بوسه زد بر نقشه ی جغرافیا یادش به خیر زنگ تفریح آخ می چسبید زیر آفتاب خوردن نوشابه ی کوکا کولا یادش به خیر در محرم خواندن تواشیح و قرآن و حمد گفتن ام الیجیب و یا خدا یادش به خیر زنگ ورزش توپ های ساکت و بی چاره را پرت میکردیم محکم در هوا یادش به خیر توی عکس دسته جمعی در می آوردیم باز بر سر هم شکلک های شاخ گاو یادش به خیر جشن پیروزی بهمن ماه و تزیین کلاس ناظم آمد گفت : به به مرحبا یادش به خیر زنگ دستور زبان فارسی گشت و گزار لای لغت نامه های دهخدا یادش به خیر تا که مبصر گفت : معلم غایب است با خوشی گفتیم هورا هورا یادش به خیر روز اعلان نتایج نمره ی هندسه بیست دو اما نمره ی قرآن ما یادش به خیر کاش برگردند یک بار دگر آن روز ها روزهای با خوشی ها آشنا یادش به خیر ...
به نام نامی الله که هر چه دارم از اوست سلام دبیرستان که دیگه تموم شد می مونه پیش دانشگاهی که یک سال بخونیم و باید برای کنکور خوند و دیگه نمی شه گفت مدرسه. یاد اذیت هایی که توی این چند سال رفتیم مدرسه بخیر و معلم های خوب که پایه بودند و درس خوب می دادند.فعلا فقط می شه گفت یادش بخیر... راستی شاعرش رو هرچی گشتم پیدا نکردم که چه کسی هست شرمنده اگر کسی می دونه بگه که زیرش بنویسم. هفته دیگه یه خبر هایی هست بیاین متوجه می شید آدرس هم اینه: مستقیم می ری توی اینترنت همین جور ادامه می دی خیابون رو تا برسی به خیابان بلاگفا می پیچی به سمت ...(زیاد هم سمتش مهم نیست مهم اینه که بپیچی) می یای فرعی وبلاگ های بلاگفا می پیچی به بن بست گفتگو دقیقا هفته دیگه به این آدرس بیای متوجه می شی. حالا پایه هستی بیای؟ یا علی خدانگهدار |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 16:19 توسط محسن شعله
|
|
||
|
|
|
|
|
دوستان قصه ی جانسوز مرا گوش کنید
ناله ی هر شب و روز مرا گوش کنید وضع ناجور شب و روز مرا گوش کنید قصه ی قوز بالا قوز مرا گوش کنید بنده زحمت نکشی تنبل و دانشجویم با شما شرح گرفتاری خود می گویم روز و شب زیر درختان و لب هر جویم راه پر پیچ و خمی را به عبث می جویم چونکه مخلص هدفش شیمی و تاریخ نبود در حساب و عربی جز عرب از بیخ نبود فکر جغرافی شام و رم و زوریج نبود عاشق هیئت و دلداده ی مریخ نبود ذوق من با عربی انگلیسی کار نداشت هیچ در حفظ هزاران لغت اصرار نداشت پیش ما هندسه هم گرمی بازار نداشت یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت ای دبیری که به غیر از تو نظر نیست مرا راست گویم که ز خر خوانی خبر نیست مرا غیر فکر کرمت فکری بسر نیست مرا جز در خانه ی احسان تو در نیست مرا آرزو هست مرا تا که رفوزه نشوم یعنی یک سال دگر داخل کوزه نشوم <<مهران سر لک>>
برای با خبر شدن از اخبار وبلاگ آیدی زیر را اد کنید: goftogu.online |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 12:53 توسط محسن شعله
|
|
||
|
|
|
|
|
آبي تراز آنيم که بيرنگ بميريم از شيشه نبوديم که با سنگ بميريم ما آمده بوديم تا مرز رسيدن همراه تو فرسنگ به فرسنگ بميريم ما را بکُش و مُثله کن و خوب بسوزان لايق که نبوديم در اين جنگ بميريم يک جرات پيدا شدن و شعر چکيدن بس بود که با آن غزل آهنگ بميريم پاي طلب و شوق رسيدن همه حرف است بد خاطره اي نيست اگر لنگ بميريم تقصير کسي نيست که اينگونه غريبيم شايد که خدا خواسته دل تنگ بميريم فرصت بده اي روح جنون تا غزل بعد در غيرت ما نيست که از سنگ بميريم هرگز نکنم شکوه و ناله نه گلايه الحق که در اين دايره خونرنگ بميريم شهيد محمد عبدي |
||
|
+
نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387ساعت 22:41 توسط محسن شعله
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام دوستان
شعر باز باران با ترانه رو که توی کتاب چهارم دبستان بود ولی اون کاملش نبود و این کاملش هست.
و پست قبلی رو هم بخونید.
اینم شعر:
باز باران شاعر:دکتر مجدالدين میر فخرایی، متخلص به گلچین گیلانی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 15:9 توسط محسن شعله
|
|
||
|
|
|
|
|
دلم گرفته است
شاعر:فروغ فرخزاد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:11 توسط محسن شعله
|
|
||
|
|
|
|
|
من از نهایت شب حرف میزنم
شاعر:فروغ فرخزاد |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:9 توسط محسن شعله
|
|
||
|
|
|
|
در آمدتو به من خندیدی قصیده آبی خکستری سیاهدر شبان غم تنهایی خویش
شاعر:حمید مصدق |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 12:23 توسط محسن شعله
|
|
||
|
|
|
|
|
خوشا شیراز و وضع بیمثالش / خداوندا نگه دار از زوالش ز رکن آباد ما صد لوحش الله / که عمر خضر میبخشد زلالش میان جعفرآباد و مصلا / عبیرآمیز میآید شمالش به شیراز آی و فیض روح قدسی / بجوی از مردم صاحب کمالش که نام قند مصری برد آن جا / که شیرینان ندادند انفعالش صبا زان لولی شنگول سرمست / چه داری آگهی چون است حالش گر آن شیرین پسر خونم بریزد / دلا چون شیر مادر کن حلالش مکن از خواب بیدارم خدا را / که دارم خلوتی خوش با خیالش چرا حافظ چو میترسیدی از هجر / نکردی شکر ایام وصالش
شاعر:حافظ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:27 توسط محسن شعله
|
|
||
|
|
|
|
|
درد عشقی کشیدهام که مپرس / زهر هجری چشیدهام که مپرس گشتهام در جهان و آخر کار / دلبری برگزیدهام که مپرس آن چنان در هوای خاک درش / میرود آب دیدهام که مپرس من به گوش خود از دهانش دوش / سخنانی شنیدهام که مپرس سوی من لب چه میگزی که مگوی / لب لعلی گزیدهام که مپرس بی تو در کلبه گدایی خویش / رنجهایی کشیدهام که مپرس همچو حافظ غریب در ره عشق / به مقامی رسیدهام که مپرس
شاعر:حافظ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:8 توسط محسن شعله
|
|
||
|
|
|
|
|
کفش هایم کو
شاعر:سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:32 توسط محسن شعله
|
|
||
|
|
|
|
|
دشت هایی چه فراخ
شاعر:سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:27 توسط محسن شعله
|
|
||
|
|
|
|
|
خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
شاعر:سهراب سپهری |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:25 توسط محسن شعله
|
|
||
|
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 19:30 توسط محسن شعله
|
|
||
|
|
|
|
|
اهل کاشانم روزگارم بد نیست تکه نانی دارم خرده هوشی سر سوزن شوقی مادری دارم بهتراز برگ درخت دوستانی بهتر از آب روان و خدایی که دراین نزدیکی است لای این شب بوها پای آن کاج بلند روی آگاهی آب روی قانون گیاه من مسلمانم قبله ام یک گل سرخ جانمازم چشمه مهرم نور دشت سجاده من من وضو با تپش پنجره ها می گیرم در نمازم جریان دارد ماه جریان دارد طیف سنگ از پشت نمازم پیداست همه ذرات نمازم متبلور شده است من نمازم را وقتی می خوانم که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته سرو من نمازم را پی تکبیره الاحرام علف می خوانم پی قد قامت موج کعبه ام بر لب آب کعبه ام زیر اقاقی هاست کعبه ام مثل نسیم باغ به باغ می رود شهر به شهر حجرالاسود من روشنی باغچه است اهل کاشانم پیشه ام نقاشی است گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ می فروشم به شما تا به آواز شقایق که در آن زندانی است دل تنهایی تان تازه شود چه خیالی چه خیالی ... می دانم پرده ام بی جان است خوب می دانم حوض نقاشی من بی ماهی است اهل کاشانم نسبم شاید برسد به گیاهی در هند به سفالینه ای از خک سیلک نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد پدرم پشت دو بار آمدن چلچله ها پشت دو برف پدرم پشت دو خوابیدن در مهتابی پدرم پشت زمانها مرده است پدرم وقتی مرد آسمان آبی بود مادرم بی خبر از خواب پرید خواهرم زیبا شد پدرم وقتی مرد پاسبان ها همه شاعر بودند مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟ من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟ پدرم نقاشی می کرد تار هم می ساخت تار هم میزد خط خوبی هم داشت باغ ما در طرف سایه دانایی بود باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و ایینه بود باغ ما شاید قوسی از دایره سبز سعادت بود میوه کال خدا را آن روز می جویدم در خواب آب بی فلسفه می خوردم توت بی دانش می چیدم تا اناری ترکی بر می داشت دست فواره خواهش می شد تا چلویی می خواند سینه از ذوق شنیدن می سوخت گاه تنهایی صورتش را به پس پنجره می چسبانید شوق می آمد دست در گردن حس می انداخت فکر بازی می کرد زندگی چیزی بود مثل یک بارش عید یک چنار پر سار زندگی در آن وقت صفی از نور و عروسک بود یک بغل آزادی بود زندگی در آن وقت حوض موسیقی بود طفل پاورچین پاورچین دور شد کم کم در کوچه سنجاقک ها بار خود را بستم رفتم از شهر خیالات سبک بیرون دلم از غربت سنجاقک پر من به مهمانی دنیا رفتم من به دشت اندوه من به باغ عرفان من به ایوان چراغانی دانش رفتم رفتم از پله مذهب بالا تا ته کوچه شک تا هوای خنک استغنا تا شب خیس محبت رفتم من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق رفتم ‚ رفتم تا زن تا چراغ لذت تا سکوت خواهش تا صدای پر تنهایی چیزها دیدم در روی زمین کودکی دیدم ماه را بو می کرد قفسی بی در دیدم که در آن روشنی پرپر می زد نردبانی که از آن عشق می رفت به بام ملکوت من زنی را دیدم نور در هاون می کوبید ظهر در سفره آنان نان بود سبزی بود دوری شبنم بود کاسه داغ محبت بود من گدایی دیدم در به در می رفت آواز چکاوک می خواست و سپوری که به یک پوسته خربزه می برد نماز بره ای را دیدم بادبادک می خورد من الاغی دیدم ینجه را می فهمید در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر شاعری دیدم هنگام خطاب به گل سوسن می گفت شما من کتابی دیدم واژه هایش همه از جنس بلور کاغذی دیدم از جنس بهار موزه ای دیدم دور از سبزه مسجدی دور از آب سر بالین فقیهی نومید کوزه ای دیدم لبریز سوال قاطری دیدم بارش انشا اشتری دیدم بارش سبد خالی پند و امثال عارفی دیدم بارش تننا ها یا هو من قطاری دیدم روشنایی می برد من قطاری دیدم فقه می بردو چه سنگین می رفت من قطاری دیدم که سیاست می برد و چه خالی می رفت من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز قناری می برد و هواپیمایی که در آن اوج هزاران پایی خک از شیشه آن پیدا بود ککل پوپک خال های پر پروانه عکس غوکی در حوض و عبور مگس از کوچه تنهایی خواهش روشن یک گنجشک وقتی از روی چناری به زمین می اید و بلوغ خورشید و هم آغوشی زیبای عروسک با صبح پله هایی که به گلخانه شهوت می رفت پله های که به سردابه الکل می رفت پله هایی که به قانون فساد گل سرخ و به ادرک ریاضی حیات پله هایی که به بام اشراق پله هایی که به سکوی تجلی می رفت مادرم آن پایین استکان ها را در خاطره شط می شست شهر پیدا بود رویش هندسی سیمان ‚ آهن ‚ سنگ سقف بی کفتر صدها اتوبوس گل فروشی گلهایش را می کرد حراج در میان دو درخت گل یاس شاعری تابی می بست پسری سنگ به دیوار دبستان میزد کودکی هسته زردآلو را روی سجاده بیرنگ پدر تف می کرد و بزی از خزر نقشه جغرافی آب می خورد بنددرختی پیدا بود : سینه بندی بی تاب چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب اسب در حسرت خوابیدن گاری چی مردگاریچی در حسرت مرگ عشق پیدا بود موج پیدا بود برف پیدابود دوستی پیدا بود کلمه پیدا بود آب پیدا بود عکس اشیا در آب سایه گاه خنک یاخته ها در تف خون سمت مرط | ||