تبليغاتX
گفتگو
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری / گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگی ما عدم ماست

سلام دوستان

امید وارم مرگ های ۱ ۲ ۳ و کنفرانس مرگ رو خونده باشید اگه هم نخوندید رویشون کلیک کنید تا بیاد.

خوب ما یه نتیجه بیشتر نگرفتیم که همه قبول داشته باشن البته توی دو ساعت و نیم حرف های دیگه هم زده شد.

حالا اون نتیجه:

اینه که مرگ اصلا پایان مرگ نیست و مرگ راه هست که داریم میریم و فقط بعد از مرگ شکل جاده عوض می شه مثل زمانی که ما در شکم مادر هامون بودیم و به یک صوت تکامل پیدا می کردیم.

من هم یه حرفی می خوام بزنم اونم اینه:

من جونم رو خیلی دوست دارم (حالا می گید من از مرگ بدم می یاد یا می ترسم) ولی من می دونم اگه بمیرم جونم رو از دست ندادم و بازم دارمش فقط دیگه انجا نیستم و من از اون صفحه هایی از روزنامه خوشم می یاد که آگهی مرگ توش هست شما از کدام صفحه خوشتون می یاد؟؟؟؟؟؟؟

حرف من هم درباره مرگ اینه که اگه ما به فکرش باشیم و من می گم  ما دیگه بعد از مرگ این تکامل دنیایی رو دیگه نمی تونیم داشته باشیم دیگه همیشه سعی می کنیم که کاری انجام بدیم که تکامل هم پیدا کنیم.

برام دعا کنید من هم آدم خوبی بشم توی این ماه عزیز

نماز روزه هاتون قبول

نظر بدید و بگید موضوع بعدی چی باشه؟؟؟؟؟؟؟؟

یا علی

خدانگهدار

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 9:55  توسط محسن شعله  | 

سلام دوستان

 

شعر باز باران با ترانه رو که توی کتاب چهارم دبستان بود ولی اون کاملش نبود و این کاملش هست.

 

و پست قبلی رو هم بخونید.

 

اینم شعر:

 

 

باز باران
با ترانه
با گهرهای فراوان
ميخورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده در گذرها
رودها را افتاده
شاد و خرم
يک دو سه گنجشک پر گو
باز هر دم
می پرند اين سو و ان سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگلهای گيلان
کودکی ده ساله بودم
شاد و خرم نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده از چرنده از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
اسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان ميزدی پر
هر کجا زیبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمایان
چتر نیلوفر درخشان
آفتابی
سنگها از آب جسته
از خزه پوشیده تن را
بس وزغ آن جا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دو صد زیبا ترانه
زیر پاهای درختان
چرخ میزد همچو مستان
چشمه ها چون شیشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی انها سنگ ریزه
سرخ و سبزو زرد و آبی
با دو پای کودکانه میدویدم همچو آهو
میپریدم از سر جو
دور میگشتم ز خانه
میپراندم سنگ ریزه
تا دهد بر اب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
میشکستم کردخاله
میکشانیدم به پایین
شاخه های بید مشکی
دست من میگشت رنگین
از تمشک سرخ و مشکی
میشنیدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
رازهای زندگانی
هر چه میدیدم آنجا
بود دلکش بود زیبا
شاد بودم میسرودم
روز ای روز دلارا
داده ات خورشید رخشان
این چنین رخسار زیبا
ورنه بودی زشت و بی جان
با همه سبزی و خوبی
گو چه میبودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان
روز ای روز دلارا
گر دلارایی است از خورشید باشد
اندک اندک رفته رفته ابرها گشتند چیره
آسمان گردید تیره
بسته شد رخساره خورشید رخشان
ریخت باران ریخت باران
جنگل از باد گریزان
چرخها میزد چو دریا
دانه های گرد باران
پهن میگشتند هر جا
برق چون شمشیر بران
پاره میکرد ابرها را
تندر دیوانه غران
مشت میزد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از میانه از کناره با شتابی
چرخ میزد بی شماره
گیسوی سیمین ما را
شانه میزد دست باران
بادها با فوت خوانا
می نمودندش پریشان
سبزه در زیر درختان
رفته رفته گشت دریا
توی این دریای جوشان
جنگل وارونه پیدا
به چه زیبا بود جنگل
بس ترانه بس فسانه
بس فسانه بس ترانه
بس گوارا بود باران
می شنیدم اندر این گوهر فشانی
رازهای جاودانی پندهای اسمانی
بشنو از من کودک من
پیش چشم مرد فردا
زندگی خواه تیره خواه روشن
هست زیبا هست زیبا هست زیبا

 

 

شاعر:دکتر مجدالدين میر فخرایی، متخلص به گلچین گیلانی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 15:9  توسط محسن شعله  | 

 

این مطلب رو از روی کتب اخلاق در خانه جلد 2 نوشته آیت الله حسین مظاهری و اگه گیرتون بیاد کتاب خوبی هست چون این کتاب بابام هست و کمی قدیمی کلا کتاب توپی هست.

 

یکمی زیاد هست ولی بخونید مطلب خوبی هست و نظر هم بدید.

اقسام روزه:

 

روزه، سه قسم است و همه، بخصوص جوانان عزیز، باید به آن دقت بیشتری بکنند:

 

1. روزه ی فقهی: روزه ی فقهی یعنی شکم انسان روزه باشد و از

 

مفطراتی که در رساله های علمیه آمده است اجتناب کند. این روزه قضا و کفاره ندارد و مسلما، هم نتیجه ی دنیایی دارد هم نتیجه ی آخرتی. اما در این روزه ها کاربرد نیست. این نوع روزه، روزه ی عوامانه و فقهی است و روزه ی همه ی افراد روزه دار، شامل آن می شود.

 

2. روزه ی اخلاقی: یعنی علاوه  بر اینکه شکم روزه است، اعضا و

 

جوارح، چشم و گوش و دست و پا نیز باید روزه باشند. روزه ی از محرمات، روزه ی از مکروهات، روزه ی از شبهات.

در روایات می خوانیم اگر کسی در ماه مبارک رمضان دروغ بگوید یا غیبت بکند یا تهمت و زخم زبان بزند روزه ی او باطل است. اگر کسی در ماه مبارک رمضان عصبانی بشود، داد بزند و فحش بدهد، روزه ی او باطل است.(بحار، جلد 96 صفحه 275 و 277.) اما نه به این معنی که روزه ی او کفاره دارد، بلکه این روزه مثل گردوی پوک است، معنی و مغز ندارد.

روزه دار حقیقی به هنگام افطار، یک دعای مستجاب دارد، سیر و سلوک دارد.انسانی می تواند در روز های آخر ماه به مقام بالایی برسند که، علاوه برشکم، همه ی اعضا و جوارح او روزه با شند.

پیغمبر اکرم (ص) در ماه مبارک، خانمی را دید که بر اثر عصبانیت، داشت به کلفتش فحش می داد و داد می زد. پیامبر دستور دادند غذا برای این خانم آوردن و فرمودند: بخور! عرض کرد: یا رسول الله! ماه مبارک رمضان است، روزه هستم! فرمودند: اگر روزه هستی چرا زبانت روزه نیست؟ چرا فحش دادی؟(فروع کافی، جلد 4، باب ادب الصائم- بحار، جلد 96، 293 و 294.)

در روایت دیگری می خوانیم: پیامبر اکرم دستور دادندهمه روزه ی مستحبی بگیرند و برای افطار، از آن حضرت اجازه بگیرند.موقع افطار پیرمردی آمد و برای خود و دو دخترانش اجازه ی افطار خواست. پیامبر فرمود: تو روزه ای، برو افطار کن. ام دخترانت روزه نیستند. پیرمرد عرض کرد: یا رسول الله! من مطمئنم که روزه هستند. فرمود: برو و به آن ها بگو استفراغ کنند. (حالت کشف به پیرمرد دادند.) وقتی به دستور پیامبر عمل کردند، دو لخته ی گوشت از دهن دخترها بیرون افتاد. تعجب کردند، زیرا گوشتی نخورده بودند، آن هم گوشت بد بو! از حضرت علت را جویا شدند. آن حضرت فرمود: مگر قرآن نخوانده اید که می فرماید: «اگر کسی غیبت کند، گوشت مرده خورده است»؟ این دو دختر با زبان روزه، پشت سر مردم حرف زدند. قرآن می فرماید:

سوره ی حجرات، آیه ی 12. ترجمه:«بعض از شما غیبت بعض دیگر را نکنند. آیا کسی از شما دوست دارد که گوشت برادرش را که مرده است بخورد؟ (مسلما) از آن اکراه دارید.»

غیبت نکنید که غیبت، خوردن گوشت مرده است، و شما که از خوردن گوشت مرده کراهت دارید، پس غیبت نکنید؛ عیبجویی پشت سر مردم نکنید.

این قسم روزه است که با آن «روزه ی اخلاقی» می گویند. چه بجاست که انسان سعی کندعلاوه بر اینکه شکمش روزه است، اعضا و جوارحش نیز روزه باشد. توفیق خواستن از خدا و توسل به ائمه طاهرین و حضرت زهرا، به روزه دار کمک می کند که علاوه بر روزه ی فقهی، توفیق روزه ی اخلاقی را نیز داشته باشد.

در ماه مبارک رمضان، اگر کسی چشم چرانی کند، از چشم و گوش و زبان و بالاخره از همه ی اعضایش محفظت نکند،حد اکثر روزه ی فقهی گرفته و موفق به کسب دعای مستجاب و سیر و سلوک و مقام تقوای الهی نمی شود.

 

3.روزه ی عارف: قسم سوم از روزه، که کاریاست بسیار مشکل،روزه

 

ی عارفین است و آن روزه ای است که علاوه بر اینکه شکم و اعضا و جوارح روزه هست،دل نیز روزه باشد. اما دل از چه روزه است؟ از خطورات. دل از چه روزه است؟ از صفات رذیله. یعنی ولو اینکه صفترذیله ای هم در دل باشد، اما مواظب است شعله ور نشود؛ حسد شعله ور نشود؛ بخل شعله ور نشود؛ سوء ظن شعله ور نشود؛ تکبر شعله ور نشود و بالاخره دل از «توجه به غیر خدا» روزه هست. یعنی عارف کسی است که وقتی روزه است، هیچ چیزی جز خدا در دلش نیست.

این قسم سوم برای ما نیست؛ اما اگر کسی روزه ی فقهی و اخلاقی گرفت می تواند در آخر ماه مبارک رمضان به این مقام برسد.

اگر راستی انسان ها – بخصوص جوان ها- بخواهند به جایی برسند که بر دلشان فقط خدا حکومت داشته باشند نه کس دیگر، می توانند؛ و روزه ی ماه مبارک رمضان برای همین واجب شده است. واجب شده تا انسان را قدم به قدم جلو ببرد.روز اول و دوم، روز دهم و پانزدهم، تا شب های قدر و بعد از شب های قدر،یک وقت دقت می کند می بیند علاوه بر اینکه اختیار شکم و اعضا و جوارح دست خود اوست، دیگر خطورات ندارد و صفات رذیله گر چه ریشه کن نشده، اما کنترل شده است. بت ها یکی پس از دیگری شکسته شده است؛ و توانسته است خدا و صاحب خانه را در دل بیاورد؛ روحانیت دلی پیدا کند؛ نور خدا در دل او بتابد و به قول قرآن شریف در آخر ماه رمضان به آن جا رسیده است که:

سوره ی نور، آیه ی 37. ترجمه:«(پاک مردانی که) کسب و تجارت (و مانند آن) آنان را از یاد خدا غافل نگرداند.»

روزه دار باید در ماه مبارک رمضان یک قدری جلو برود و از نور و لایت استفاده کند؛ از نور خود روزه استفاده کند. یک مقداری شکم و اعضا و جوارح روزه باشد نا انشاء الله قدمی برداشته و در آخر ماه مبارک رمضان به جایی برسد. و این کار، شدنی است و چه بسیارند کسانی که راه پنجاه ساله را به یک آن و یک ساعت پیموده اند.

 

تمام

 

یا علی

 

خدانگهدار

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 12:36  توسط محسن شعله  | 

سلام دوستانِ جان

به خودم تبریک می گم (شما که تبریک نمی گید) تولدم مبارک 

یا علی
خدانگهدار
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:56  توسط محسن شعله  | 

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست

 

شاعر:فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:11  توسط محسن شعله  | 

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

 

شاعر:فروغ فرخزاد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:9  توسط محسن شعله  | 

در آمد

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت

قصیده آبی خکستری سیاه

در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی توام
من در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه ی من
گیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
شکن گیسوی تو
موج دریای خیال
کاش با زورق اندیشه شبی
از شط گیسوی مواج تو من
بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم
کاش بر این شط مواج سیاه
همه ی عمر سفر می کردم
من هنوز از اثر عطر نفسهای تو سرشار سرور
گیسوان تو در اندیشه ی من
گرم رقصی موزون
کاشکی پنجه ی من
در شب گیسوی پر پیچ تو راهی می جست
چشم من چشمه ی زاینده ی اشک
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود
شب تهی از مهتاب
شب تهی از اختر
ابر خکستری بی باران پوشانده
آسمان را یکسر
ابر خکستری بی باران دلگیر است
و سکوت تو پس پرده ی خکستری سرد کدورت افسوس سخت دلگیرتر است
شوق بازآمدن سوی توام هست
اما
تلخی سرد کدورت در تو
پای پوینده ی راهم بسته
ابر خکستری بی باران
راه بر مرغ نگاهم بسته
وای ، باران
باران ؛
شیشه ی پنجره را باران شست
 از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟
آسمان سربی رنگ
 من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای ، باران
باران ؛
پر مرغان نگاهم را شست
اب رؤیای فراموشیهاست
خواب را دریابم
که در آن دولت خاموشیهاست
ن شکوفایی گلهای امیدم را در رؤیاها می بینم
و ندایی که به من می گوید :
 ”گر چه شب تاریک است
دل قوی دار ، سحر نزدیک است “
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر صبحدمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
آسمانها آبی
 پر مرغان صداقت آبی ست
دیده در اینه ی صبح تو را می بیند
از گریبان تو صبح صادق
 می گشاید پر و بال
تو گل سرخ منی
تو گل یاسمنی
تو چنان شبنم پک سحری ؟
نه
از آن پکتری
تو بهاری ؟
نه
بهاران از توست
از تو می گیرد وام
هر بهار اینهمه زیبایی را
هوس باغ و بهارانم نیست
ای بهین باغ و بهارانم تو
سبزی چشم تو
دریای خیال
پلک بگشا که به چشمان تو دریابم باز
مزرع سبز تمنایم را
ای تو چشمانت سبز
 در من این سبزی هذیان از توست
زندگی از تو و
مرگم از توست
سیل سیال نگاه سبزت
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم
و دراین راه تباه
عاقبت هستی خود را دادم
آه سرگشتگی ام در پی آن گوهر مقصود چرا
در پی گمشده ی خود به کجا بشتابم ؟
مرغ آبی اینجاست
در خود آن گمشده را دریابم
ر سحرگاه سر از بالش خواب بردار
کاروانهای فرومانده ی خواب از چشمت بیرون کن
باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به سر رود خروشان حیات
آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز
باز کن پنجره را
صبح دمید
 چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
کودک قلب من این قصه ی شاد
از لبان تو شنید :
”زندگی رویا نیست
زندگی زیبایی ست
می توان
 بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
 دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست “
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
چه شبی بود و چه روزی افسوس
با شبان رازی بود
روزها شوری داشت
ما پرستوها را
از سر شاخه به بانگ هی ، هی
می پراندیم در آغوش فضا
ما قناریها را
از درون قفس سرد رها می کردیم
آرزو می کردم
دشت سرشار ز سبرسبزی رویا ها را
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند
از دلم رست گیاهی سرسبز
سر برآورد درختی شد نیرو بگرفت
برگ بر گردون سود
این گیاه سرسبز
این بر آورده درخت اندوه
حاصل مهر تو بود
و چه رویاهایی
که تبه گشت و گذشت
و چه پیوند صمیمیتها
که به آسانی یک رشته گسست
چه امیدی ، چه امید ؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید
دل من می سوزد
که قناریها را پر بستند
و کبوترها را
آه کبوترها را
و چه امید عظیمی به عبث انجامید
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا
زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد
شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا
با وجود تو شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من
زندگانی بخشی
یا بگیری از من
آنچه را می بخشی
من به بی سامانی
باد را می مانم
من به سرگردانی
ابر را می مانم
من به آراستگی خندیدم
من ژولیده به آراستگی خندیدم
سنگ طفلی ، اما
خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
” چه تهیدستی مرد “
ابر باور می کرد
من در ایینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه می بینم ، می بینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟
هیچ
من چه دارم که سزاوار تو ؟
هیچ
تو همه هستی من ، هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟
همه چیز
تو چه کم داری ؟ هیچ
بی تو در می ابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من این شعر من است
آرزو می کردم
که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی شعر مرا می خوانی ؟
نه ، دریغا ، هرگز
باورنم نیست که خواننده ی شعرم باشی
کاشکی شعر مرا می خواندی
بی تو من چیستم ؟ ابر اندوه
بی تو سرگردانتر ، از پژوکم
در کوه
گرد بادم در دشت
برگ پاییزم ، در پنجه ی باد
بی تو سرگردانتر
از نسیم سحرم
از نسیم سحر سرگردان
بی سرو سامان
بی تو - اشکم
دردم
آهم
آشیان برده ز یاد
مرغ درمانده به شب گمراهم
بی تو خکستر سردم ، خاموش
نتپد دیگر در سینه ی من ، دل با شوق
نه مرا بر لب ، بانگ شادی
نه خروش
بی تو دیو وحشت
هر زمان می دردم
بی تو احساس من از زندگی بی بنیاد
و اندر این دوره بیدادگریها هر دم
کاستن
کاهیدن
کاهش جانم
کم
کم
چه کسی خواهد دید
مردنم را بی تو ؟
بی تو مردم ، مردم
گاه می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی ، روی تو را
کاشکی می دیدم
شانه بالازدنت را
بی قید
و تکان دادن دستت که
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که
عجیب !‌عاقبت مرد ؟
افسوس
ککش می دیدم
من به خود می گویم:
” چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خکستر کرد ؟ “
باد کولی ، ای باد
تو چه بیرحمانه
شاخ پر برگ درختان را عریان کردی
و جهان را به سموم نفست ویران کردی
باد کولی تو چرا زوزه کشان
همچنان اسبی بگسسته عنان
سم فرو کوبان بر خک گذشتی همه جا ؟
 آن غباری که برانگیزاندی
سخت افزون می کرد
تیرگی را در دشت
و شفق ، این شفق شنگرفی
بوی خون داشت ، افق خونین بود
کولی باد پریشاندل آشفته صفت
تو مرا بدرقه می کردی هنگام غروب
تو به من می گفتی :
” صبح پاییز تو ، نامیومن بود ! “
من سفر می کردم
و در آن تنگ غروب
یاد می کردم از آن تلخی گفتارش در صادق صبح
دل من پر خون بود
در من اینک کوهی
سر برافراشته از ایمان است
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برمی گردم
و صدا می زنم :
” ای
باز کن پنجره را
باز کن پنجره را
در بگشا
که بهاران آمد
که شکفته گل سرخ
به گلستان آمد
باز کنپنجره را
که پرستو می شوید در چشمه ی نور
که قناری می خواند
می خواند آواز سرور
 که : بهاران آمد
که شکفته گل سرخ به گلستان آمد “
سبز برگان درختان همه دنیا را
نشمردیم هنوز
من صدا می زنم :
” باز کن پنجره ، باز آمده ام
من پس از رفتنها ، رفتنها ؛
با چه شور و چه شتاب
در دلم شوق تو ، کنون به نیاز آمده ام “داستانها دارم
از دیاران که سفر کردم و رفتم بی تو
از دیاران که گذر کردم و رفتم بی تو
بی تو می رفتم ، می رفتن ، تنها ، تنها
وصبوری مرا
کوه تحسین می کرد
من اگر سوی تو برمی گردم
دست من خالی نیست
کاروانهای محبت با خویش
ارمغان آوردم
من به هنگام شکوفایی گلها در دشت
باز برخواهم گشت
تو به من می خندی
من صدا می زنم :
” ای با باز کن پنجره را “
پنجره را می بندی
با من کنون چه نشتنها ، خاموشیها
با تو کنون چه فراموشیهاست
چه کسی می خواهد
من و تو ما نشویم
خانه اش ویران باد
من اگر ما نشویم ، تنهایم
تو اگر ما نشوی
خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد ؟
چه کسی با دشمن بستیزد ؟
چه کسی
پنجه در پنجه هر دشمن دون
آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند
رود باید شد و رفت
دشت باید شد و خواند
در من این جلوه ی اندوه ز چیست ؟
در تو این قصه ی پرهیز که چه ؟
در من این شعله ی عصیان نیاز
در تو دمسردی پاییز که چه ؟
حرف را باید زد
درد را باید گفت
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از تو
متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور ؟
و جدایی با درد ؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور ؟
سینه ام اینه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر می سازند
آه مگذار ، که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه می گویم ، آه
با تو کنون چه فراموشیها
با من کنون چه نشستها ، خاموشیهاست
تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فرانموشی من
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند

 

شاعر:حمید مصدق

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 12:23  توسط محسن شعله  | 

سلام دوستان

یه چی رک بگم توی ایران یک سری آدم هستن که سیب زمینی بودن مفید ترند به خدا اصلا سیب زمینی بیشتر از این ها حرکت داره و همش می گن آرامش آخه چه آرامشی خوبه؟؟؟؟؟ آب که راکد باشه می گنده انسان که جای خودش داره. اصلا بزارید از حافظ کمک بگیرم:

هر قبله که پرستی بهتر زخود پرستی

آقایون خانم ها آدم باید حرکت کنه تا به جایی برسه اصلا سهراب می گه:

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد

ما گوش کنیم صدا هایی می آید که داره ما رو به خودش می کشه گوش کنید!!!!!!!!!!!!!!

یه سوال دارم آیا قانون (چه اساسی - مدنی - و یا هر قانون دیگه) بدون اشکال هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا اقتصاد اسلامی نداریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا فقط حرف اسلام رو خوب می زنیم ولی عمل نمی کنیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا قرآن فقط سر سفره عید هست چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ و همه جا نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

حتما باید مهدی بیاد تا همه جا عدالت برقرار بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا کسی عاشقانه به زمین خیره نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا هیچ کس زاغچه ای (خودم و تمام کسانی که مثل من هستند) را سر یک مزرعه جدی نمی گیرد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

من اگر برخیزم - تو اگر برخیزی - ما اگر برخیزیم - چراااااااااااااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بلند نمی شیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

دیگه حرف های آخر امروز:
سیب زمینی نباشیم حرف بزنیم اصلا حرف هامون رو داد بزنیم
یا علی
خدانگهدار
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 19:16  توسط محسن شعله  | 

خوشا شیراز و وضع بی‌مثالش / خداوندا نگه دار از زوالش

ز رکن آباد ما صد لوحش الله / که عمر خضر می‌بخشد زلالش

میان جعفرآباد و مصلا / عبیرآمیز می‌آید شمالش

به شیراز آی و فیض روح قدسی / بجوی از مردم صاحب کمالش

که نام قند مصری برد آن جا / که شیرینان ندادند انفعالش

صبا زان لولی شنگول سرمست / چه داری آگهی چون است حالش

گر آن شیرین پسر خونم بریزد / دلا چون شیر مادر کن حلالش

مکن از خواب بیدارم خدا را / که دارم خلوتی خوش با خیالش

چرا حافظ چو می‌ترسیدی از هجر / نکردی شکر ایام وصالش

 

شاعر:حافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:27  توسط محسن شعله  | 

درد عشقی کشیده‌ام که مپرس /  زهر هجری چشیده‌ام که مپرس

گشته‌ام در جهان و آخر کار /  دلبری برگزیده‌ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش /  می‌رود آب دیده‌ام که مپرس

من به گوش خود از دهانش دوش / سخنانی شنیده‌ام که مپرس

سوی من لب چه می‌گزی که مگوی  / لب لعلی گزیده‌ام که مپرس

بی تو در کلبه گدایی خویش / رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

همچو حافظ غریب در ره عشق / به مقامی رسیده‌ام که مپرس

 

شاعر:حافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 18:8  توسط محسن شعله  | 

سلام

شرمنده که این چند روز نتونستم وبلاگ رو به روز کنم ولی دیگه کامپیوترم درست شده و من هم یک سینه سخن دارم و بدون اجازه شرح می دهم.

می خوام این بار درباره اینکه خودم چه جوری دوست دارم بمیرم بنویسم بخونید و من رو کمی بشناسید:

۱. سرطان خون بگیرم بمیرم. اگه من سرطان بگیرم شیمی درمانی نمی کنم.

۲. در یک لحظه پودر بشم و هیچی ازم باقی نمونه.

۳. شهید بشم (یکی نیست بهم بگه بچه پر رو تو رو به چه شهید شدن)

شما چه جوری دوست دارید بمیرید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یا علی

خدانگهدار

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 17:37  توسط محسن شعله  | 

کفش هایم کو
چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟
آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ
مادرم در خواب است
 و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر
شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد
ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد
بوی هجرت می اید
 بالش من پر آواز پر چلچله ها ست
صبح خواهد شد
و به این کاسه آب
 آسمان هجرت خواهد کرد
 باید امشب بروم
 من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
 حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه یک ابر دلم میگیرد
 وقتی از پنجره می بینم حوری
دختر بالغ همسایه
 پای کمیابترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
 آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
 و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور چند ساعت راه است ؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را
 که به اندازه پیراهن تنهایی من جا دارد بردارم
و به سمتی بروم
 که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد : سهراب
کفش هایم کو؟

 

شاعر:سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:32  توسط محسن شعله  | 

 دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
 پشت تبریزی ها
 غفلت پکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
 سوسماری لغزید
 راه افتادم
یونجه زاری سر راه
 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
 و فراموشی خک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
 چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
 سایه هایی بی لک
 گوشه ای روشن و پک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
 مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

 

شاعر:سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:27  توسط محسن شعله  | 

خانه دوست کجاست ؟ در فلق بود که پرسید سوار
 آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت
نرسیده به درخت
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ سر بدر می آرد
 پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا جوجه بردارد از لانه نور
 و از او می پرسی
خانه دوست کجاست؟

 

شاعر:سهراب سپهری

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 11:25  توسط محسن شعله  | 

ميـلاد با سعادت يگانه منجی عالم بشريت، حجت الله ، قائــم آل محمــد ( صل الله عليه و آله)

 

مهـــدی موعــود(ارواحنا لتراب مقدمه لفداه) بر آستان قدسی حضرتش و همه دوستان مبارک باد

مبارک باد مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 17:11  توسط محسن شعله  | 

سلام دوستان

این مطلب رو از مجله همشهری جوان شماره ۱۲۵ صفحه ۴۸ و نوشته فرخنده ملکی فر می نویسم و بعد هم مطلب خودم بخونید.

آقای اقتصادی

این روز ها دیگر هر بچه اول دبستانی هم می داند که یک نفر نمی تواندهمه کارها را به تنهایی انجام بدهد. اما آ موقع ها که همه فکر می کردند داشتن زمین مهم ترین چیز برای ثروتمند شدن است یک نفر به نام آدام اسمیت - که بعد ها اسمش شد پدر علم اقتصاد - آمد و گفت از زمین مهم تر تقسیم کار است و برای اینکه مسئله را خوب برای همه جا بیندازد توی کتابش به نام ثروت ملل توضیح داد که یک کارگر فقط می تواند یک سنجاق در یک روز تولید کند اما اگر ۱۰ کارگر ۱۸ مرحله ای را که برای ساخت یک سنجاق لازم است با هم تقسیم کنند روزی ۴۸۰۰۰ سنجاق می سازند. این عدد ۴۸۰۰۰ خیلی تاثیر گذار بود و همه را به این فکر انداخت که کارهایشان را تخصصی کنند و هر قسمتش را به یک نفر بسپارند.

ادامه دارد ولی حال نوشتن ندارم برید بخونید دیگه

یا علی

خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 16:57  توسط محسن شعله  |