تبليغاتX
گفتگو
می نویسم یادگاری تا بماند روزگاری / گر نبودم روزگاری این بماند یادگاری

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگی ما عدم ماست

سلام به دوستانی که گفته بودند که از بحث علمی خوششون می یاد دعوت می کنم که یه کنفرانس علمی بزاریم.

نظر بدید خداحافظ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:48  توسط محسن شعله  | 

سلام دوستان
موضوع نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست؟ و اینکه یه سری سوال داشت یادتونه اومده به اولین سوال جواب بدم و اونم اینه که:
۱. عدالت یا برابری بین مرد و زن؟؟؟؟؟
این ها تمامی نظرات من هست(همین اول می گم که مشکلی پیش نیاد)
به نظر من برابری غیر ممکن هست چون مرد و زن از خیل از لحاظ با هم فرق دارن و اینکه مرد و زن مساوی نیستند که حالا برابری بینشون ایجاد کنیم و اصلا امکان نداره و باید عدالت بین مرد و زن باشه چون مرد و زن به هم احتیاج دارن و فکر هم نمی کنم از عدالت اسلامی عدالت بهتری وجود نداره و تمام ما هم مسلمون هم هستیم نه!!!!!
برابری تنها زمانی حاصل می شه که مرد و زن مثل همن باشن و هیچ تفاوتی نداشته باشن و هیچ نیازی هم به هم نداشته باشن پس الان عدالت امکان پذیر هست نه برابری و اگه مرد و زن مثل هم باشند اصلا احتیاجی به ازدواج ندارن و همه چیز از بین می ره و مثل بعضی از موجودات می شیم که در بدنشون دو جنس رو دارن(هم نرن و هم ماده) مثل بعضی از کرم ها که اصلا نمی شه.
یه چیزی هم بگم که عدالت اسلامی هم به نفع مرد هاهست و برای تمام خانم ها متاسف هستم.
یه شوخی هم بکنم پسر با پسر قند عسل دختر با دختر کپ خاکستر.
و یه واقعیت هست که خدا زنان رو برای مرد ها آفرید و اول هم مرد به وجود اومد و زن برای آرامش مرد بعد از زن آفریده شد.
نظر بدید خداحافظ
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 16:1  توسط محسن شعله  | 

سلام دوستان

از شکوفه ممنون هستم برای اینکه سوال من رو توی وبلاگشون نوشتن و از تمام دوستانی که نظر داده بودند هم ممنونم.

از اینجا سوال رو با جواب های دوستان رو می تونید ببینید.

نظر خودم رو هم دادم.

حتما برید ببینید.

خداحافظ

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 15:36  توسط محسن شعله  | 

سلام دوستان

یکمی می خواهم خودم رو معرفی کنم

من محسن شعله

متولد شیراز

صدور شناسنامه شیراز

شماره شناسنامه رو یادم نمیاد خیلی زیاد و من حوصله ندارم یادش بگیرم

از بحث خوشم می یاد

متولد ۱۳۷۰ اونم ۱۲ شهریور

عینکی هستم

دست خطم اصلا خوب نیست

از اکثر رشته ها و علوم خوشم می یاد

آماده بحث با هر کسی و در باره همه چیز هستم

از تخیلم هم خیلی استفاده می کنم

هر کسی که آماده بحث هست بسم الله با نظر دادن شروع کنه

خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 16:46  توسط محسن شعله  | 

سلام دوستان

امروز می خوام دو فیلم سینمایی ساخته آقای رضا میر کریمی معرفی کنم یکمی هم قدیمی هست ولی ازش چندین بار دیدن رو داره.

فیلم اول فیلم زیر نور ماه هست که در باره یک طلبه هست و چندین بار هم سینما ماواراء گذاشته ولی من هنوز نمی دونم چه ربطی به سینما  ماوراء داره و بیشتر این فیلم معناگرا هست و حتما ببینید من خودم یه ۱۰ باری دیدم ولی هنوز که نگاه می کنم لذت می برم اولین بار هم همون ۸ سال پیش رو پرده دیدم و کیف کردم. و یه چیزی بگم که آقای میر کریمی کم فیلم می سازند ولی عالی می سازند و فکر کنم ۴ تا فیلم بیشتر کارگردانی نکردند و با جرات هم فیلم میسازند.

فیلم دوم که تلویزیون خیلی پخش کرده فیلم خیلی دور خیلی نزدیک هست که این یکی شاهکار هست و کل فیلم معناگرا هست و اگه این یکی رو با نقدش گیرتون بیاد و معنای قسمت های فیلم رو متوجه بشید مثل من توی زندگیتون تغییر ایجاد می کنه (البته فیلم زیر نور ماه هم در من تغییر ایجاد کرده ولی خیلی دور خیلی نزدیک یه چیز دیگه هست) و اگه دیدید باز هم ببینید و یه چیز بگم تلویزیون ۸ بار نشون داده و من ۸ باری که تلویزیون نشون داده نگاه کردم تازه بجز این ۸ بار هم دیدم که حسابش از دستم در رفته خیلی فیلم جالبی هست شاید بعدا خودم نقدش رو توی وبلاگ بنویسم و توضیح بدم و مثلا بگم راه خاکی یعنی چی و روحانی یعنی چی شاید بعدا نمی دونم ولی توی زندگی من تغییر زیادی ایجاد کرده عالی هست.

آقای میر کریمی بیشتر از اینکه براشون مهم باشه که کی بازی می کنه مهم هست که چی بازی می کنه و به چه شکلی بازی می کنه.

یه چیزی که یاد گرفتم ازفیلم خیلی دور خیلی نزدیک اینه که اگه یکی بهتون بگه یک ماه دیگه بیشتر زنده نیستسد چکار میکنید و اینکه باید به مرگ هم فکر کرد تا زندگی عالی داشته باشیم نه!!!

حتما این فیلم ها رو ببینید.

خداحافظ و اگه دیدید نظرتون رو بدید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 15:22  توسط محسن شعله  | 

سلام

اینم کل مطلب بارش افکار هست ولی چون خیلی زیاد هست داخل ادامه مطلب بخونید اگه وقت کردم بعدا قسمت قسمت ترجمه میکنم و در مطالب بعد می زارم فعلا خداحافظ.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 12:43  توسط محسن شعله  | 

سلام دوستان

دیگه می خواهم یه سری سوال هر از گاهی بنویسم و بعد به مرور نظرات و عقاید و افکارم رو در بارشون می نویسم و برای هر کدام از سوالات یه مطلب جدید.

شما هم می تونید نظراتتون رو بدید.

اینم هم سری اول سوالات:

۱. عدالت یا برابری بین مرد و زن؟؟؟؟؟

۲. چرا اسلام؟ چرا شیعه ۱۲ امامی؟ چرا حجاب؟ چرا چادر؟

۳. چرا یک مرد نمی تونه (یعنی زن ها نمی زارن) بیش از یک زن داشته باشه؟؟؟؟؟

۴. چرا عشق؟ عشق چیه؟ چرا عاشق رو معمولا مرد تصویر میکنند؟؟ و چرا معشوق رو زن؟؟؟ چرا وقتی دختری عاشق پسری می شه نمی تونه بره خواستگاری و باید پسر بره خواستگاری؟

۵. چرا تکامل؟ چرا جبر؟ چرا اختیار؟ چگونگی تکمیل شدن انسان؟ چه مقدار جبر و چه مقدار اختیار وجود داره و به چه عاملی بستگی داره؟؟؟؟

۶. چرا در اکثر ازدواج ها سن مرد یا بیش تر یا مساوی با سن زن هست؟؟؟ چرا سن زن بیش تر از سن مرد نمی شه؟؟؟؟

۷. می گن انسان قبول کرده که خلیفه الله فی الارض باشه پس چرا من یادم نمی آید؟ من فکر می کنم انسان در صورتی قبول کرده که به تکامل کامل برسه و اون هم به راحتی و گرنه قبول نمی کرد.

۸. اقتصاد اسلامی چیه؟ آیا اقتصاد ایران اسلامی هست؟ چکار بکنیم برای اینکه اقتصاد ایران اسلامی بشه؟

۹. چرا شیطان به انسان سجده نکرد؟ (بحثی متفاوت از چیزی که می دونید می شه حتما بخونید و تمامی افکار خودم رو بعدا می نویسم)

۱۰. آیا قانون اساسی کشور بدون اشکال هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۱. آیا قیاس کردن و مقایسه کردن خوب هست یا بد و کلا به چه طوره؟؟؟؟؟؟//

۱۲. چرا علوم مختلف به وجود آمده؟ علوم مختلف به کجا می خواهد برسه؟؟ آیا تنها یک علم به تنهایی می تونه به مقصد برسه؟؟؟؟؟ استفاده از علوم مختلف بهتر نیست؟؟؟؟؟؟؟

۱۳. کسی می دونه خط عمر چیه؟ یا توضیح بدم (اگه می خواهید).

۱۴. برای بنزین چه پیشنهادی دارید؟؟؟ آیا کوپنی کردن بهتر نبود؟؟؟؟؟؟؟؟

۱۵. آنکه می تواند انجام میدهد و آنکه نمی تواند انتقاد می کند. نظرتون چیه؟؟؟؟

۱۶. آیا عدالت انجام می شه؟ چرا اقوام شهدا و جانبازان و... برای استخدام مثلا در بانک اولویت دارن؟؟؟؟

اینم سری اول بعدا به تک تکشون جواب می دم.

برای بارش افکار هم مطالب گیرم اومده و در مطالب بعد به طور کامل توضیح می دهم.

نظر یادتون نره خداحافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 12:59  توسط محسن شعله  | 

با صاف شدن تدریجی آسمان در سیاره‌ي مریخ انرژی دریافتی مریخ نوردها از خورشید افزایش پیدا کرده است و آن‌ها نسبت به چند هفته‌ی گذشته وضعیت بهتری دارند.
پيمان اکبرنيا
با کم شدن غبار در آسمان مریخ و افزایش انرژی دریافتی مریخ نوردهای «روح» و «فرصت»٬ آن‌ها برخی از فعالیت‌های علمی خود را دوباره آغاز کرده‌اند. روح پس از سه هفته بازوی مکانیکی خود را حرکت داد و به عکس برداری از خاک و قطعه‌ای سنگ پرداخت. فرصت در حال بررسی وضعیت جوی اطراف خود است.
روح پس از سه هفته بازوي مکانيکي خود را حرکت داد.
 
انرژی دریافتی صفحات خورشیدی روح و فرصت به ترتیب به ۲۹۵ و ۲۴۳ وات ساعت رسیده است. پیش از آغاز طوفان این میزان برای هر یک از دو مریخ‌نورد به ۷۰۰ وات ساعت می‌رسید اما در زمان طوفان انرژي دريافتي روح و فرصت به ترتيب تا ۲۶۱ و ۱۲۸ وات ساعت کاهش پيدا کرده بود.
 
در حال حاضر باتری‌های فرصت به طور کامل و باتری‌های روح تا درصد زیادی شارژ شده‌اند. دمای مرکز الکترونیکی فرصت از ۳۷ درجه‌ی سانتی گراد زیر صفر به حدود ۳۳ درجه‌ی سانتی گراد زیر صفر رسیده است و این امر نشان دهنده‌ی بهبود نسبی شرایط است.
«جان کالاس»(John Callas) مدیر پروژه‌ی مریخ نوردها می‌گوید:" شرایط همچنان خطرناک است و ما باید کماکان مراقب باشیم. ارتباط با مریخ نوردها تا زمان رسیدن به بیش ترین میزان انرژی همچنان محدود خواهد ماند".
 
 
منبع: مجله نجوم
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:1  توسط محسن شعله  | 

باز به یک موضوع فراموش شده فکر کردم که آیا کسانی که نماز و کار های مثل این انجام میدن آدم های خوبی هستند؟

سلام دوستان

همین اول هم معذرت و هم تشکر می کنم از خانم ساغر علوی و می گم تشکر می کنم که من رو به یاد یک فکر فراموش شده انداخت و می گم که شما خانم علوی خیلی انسان خوبی هستید و از خیلی ها مسلمون تر هستید و توی این مطلب به طور کامل توضیح می دم که کی می تونه انسان خوبی باشه.

من دیدم کسی که توی نگاه اول می گید این ته انسان مومن هست ولی بعد از مدتی متوجه شدم که بر اثر زور و یا ریا و یا مقام و یا دلایل دیگه این ظاهر مومن رو دارند ولی منافق و دو رو هستند (منظورم از منافق کسی هست که ظاهرش بهتر و زیبا تر از باطنش هست).

و کلا من موافقم با کسی که ظاهر و باطنش مساوی باشد و یا باطنش بهتر از ظاهرش باشد که البته دومی بهتر هست و من فکر می کنم شما جزو یکی از این دو مورد هستید.

من دیدم کسی رو که مثلا نماز میخونه و کلی هم دعا از مفاتیح می زنه تنگش ولی حجابش جلو بقیه درست نیست (منظورم جلوی مرد های فامیل) و یا کلی غیبت می کنه و یا دروغ می گه ویا زیراب بقیه رو می زنه و ... و حتی دیدم کسانی رو که مثلا چادری هستند ولی با آگاهی گردند بند صلیب گردنشون میکنند و یا مانتویی می پوشن که شکل صلیب روش هست و اگه بگی چرا می پوشی یا گردنت می کنی یا جوابت نمی تونند بدن یا می گن قشنگه به نظر من اگه کسی نماز نخونه روزه نگیره و کارهای مثل این ولی دیگه غیبت نکنه زیراب بقیه رو نزنه و کلا آدم خوبی باشه خیلی بهتر از کسی هست که مثلا نماز می خونه با کلی دعا پشتش و یا روزه مصتحب می گیره ولی صدتا گناه هم می کنه.

چون کسی که نماز نمی خونه ولی آدم خوبیه دیگه منافق نیست و ظاهر و باطنش مساوی هست یا باطنش بهتر از ظاهرش هست ولی کسی که نماز می خونه ولی صدتا گناه هم می کنه منافق هست و حالم از آدم های دو رو به هم می خوره (شرمنده آخرش با این ادبیات نوشتم ولی واژه ای دیگه برای توصیفشون نمی شه بکار برد).

خانم علوی باز هم از شما متشکرم و اگه این مطلب رو خوندید نظرتون رو دربارش برام میل کنید و ممنون هستم که به حرف های من گوش کردید موفق باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 19:29  توسط محسن شعله  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

منبع: رجانیوز

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 15:57  توسط محسن شعله  | 

سلام دوستان

آلبوم جدید استاد افتخاری هم اومد عجب صدایی دارند استاد من تا حالا ندیدم کسی بیشتر از یشون آهنگ داشته باشند تازه همه آهنگ ها هم عالی باشند.

اسم آلبوم هم همین طور که عنوان مطلب هست "هوای تو" نام دارد و از اینجا گوش کنید.

گوش کنید و نظرتون رو هم بدید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 14:16  توسط محسن شعله  | 

برف می بارد
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
 روی تپه روبروی من
 در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست
آسمان باز
 آفتاب زر
 باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
 بوی خک عطر باران خورده در کهسار
 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 آمدن رفتن دویدن
عشق ورزیدن
 غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای کوبیدن
کار کردن کار کردن
 آرمیدن
چشم انداز بیابانهای خشک و تشنه را دیدن
 جرعه هایی از سبوی تازه آب پک نوشیدن
 گوسفندان را سحرگاهان به سوی کوه راندن
 همنفس با بلبلان کوهی آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شیر دادن
 نیمروز خستگی را در پناه دره ماندن
 گاه گاهی
 زیر سقف این سفالین بامهای مه گرفته
 قصه های در هم غم را ز نم نم های باران شنیدن
 بی تکان گهواره رنگین کمان را
 در کنار بان ددین
یا شب برفی
 پیش آتش ها نشستن
دل به رویاهای دامنگیر و گرم شعله بستن
آری آری زندگی زیباست
 زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده
 جنگلی هستی تو ای انسان
جنگل ای روییده آزاده
بی دریغ افکنده روی کوهها دامن
 آشیان ها بر سر انگشتان تو جاوید
چشمهها در سایبان های تو جوشنده
 آفتاب و باد و باران بر سرت افشان
جان تو خدمتگر آتش
سر بلند و سبز باش ای جنگل انسان
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
 روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره
دشمنان بر جان ما چیره
شهر سیلی خورده هذیان داشت
 بر زبان بس داستانهای پریشان داشت
زندگی سرد و سیه چون سنگ
 روز بدنامی
 روزگار ننگ
غیرت اندر بندهای بندگی پیچان
 عشق در بیماری دلمردگی بیجان
 فصل ها فصل زمستان شد
 صحنه گلگشت ها گم شد نشستن در شبستان شد
در شبستان های خاموشی
 می تراوید از گل اندیشه ها عطر فراموشی
 ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش
مرزهای ملک
همچو سر حدات دامنگستر اندیشه بی سامان
 برجهای شهر
همچو باروهای دل بشکسته و ویران
دشمنان بگذشته از سر حد و از بارو
هیچ سینه کینهای در بر نمی اندوخت
هیچ دل مهری نمی ورزید
هیچ کس دستی به سوی کس نمی آورد
هیچ کس در روی دیگر کس نمی خندید
باغهای آرزو بی برگ
 آسمان اشک ها پر بار
گر مرو آزادگان دربند
روسپی نامردان در کار
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپک دل دارند
 هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
 یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
 آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
 آرزومان کور
 ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
پیر مرد اندوهگین دستی به دیگر دست می سایید
از میان دره های دور گرگی خسته می نالید
برف روی برف می بارید
 باد بالش را به پشت شیشه می مالید
صبح می آمد پیر مرد آرام کرد آغاز
پیش روی لشکر دشمن سپاه دوست دشت نه دریایی از سرباز
آسمان الماس اخترهای خود را داده بود از دست
بی نفس می شد سیاهی دردهان صبح
 باد پر می ریخت روی دشت باز دامن البرز
 لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگین کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
 خلق چون بحری بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد
 به موج افتاد
برش بگرفت وم ردی چون صدف
 از سینه بیرون داد
 منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده
مجوییدم نسب
 فرزند رنج و کار
گریزان چون شهاب از شب
چو صبح آماده دیدار
مبارک باد آن جامه که اندر رزم پوشندش
 گوارا باد آن باده که اندر فتح نوشندش
 شما را باده و جامه
گوارا و مبارک باد
 دلم را در میان دست می گیرم
 و می افشارمش در چنگ
 دل این جام پر از کین پر از خون را
 دل این بی تاب خشم آهنگ
که تا نوشم به نام فتحتان در بزم
 که تا بکوبم به جام قلبتان در رزم
 که جام کینه از سنگ است
 به بزم ما و رزم ما سبو و سنگ را جنگ است
 در این پیکار
 در این کار
 دل خلقی است در مشتم
امید مردمی خاموش هم پشتم
کمان کهکشان در دست
 کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم
ستیغ سر بلند کوه ماوایم
 به چشم آفتاب تازه رس جایم
 مرا نیر است آتش پر
 مرا باد است فرمانبر
 و لیکن چاره را امروز زور و پهلوانی نیست
 رهایی با تن پولاد و نیروی جوانی نیست
 در این میدان
بر این پیکان هستی سوز سامان ساز
پری از جان بباید تا فرو ننشیند از پرواز
 پس آنگه سر به سوی آٍمان بر کرد
 به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
 بهپنهان آفتاب مهربار پک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند
 زمین می داند این را آسمان ها نیز
که تن بی عیب و جان پک است
نه نیرنگی به کار من نه افسونی
نه ترسی در سرم نه در دلم بک است
درنگ آورد و یک دم شد به لب خاموش
نفس در سینه های بی تاب می زد جوش
ز پیشم مرگ
 نقابی سهمگین بر چهره می اید
 به هر گام هراس افکن
مرا با دیده خونبار می پاید
 به بال کرکسان گرد سرم پرواز می گیرد
 به راهم می نشیند راه می بندد
به رویم سرد می خندد
به کوه و دره می ریزد طنین زهرخندش را
 و بازش باز میگیرد
دلم از مرگ بیزار است
 که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است
ولی آن دم که ز اندوهان روان زندگی تار است
 ولی آن دم که نیکی و بدی را گاه پیکاراست
فرو رفتن به کام مرگ شیرین است
 همان بایسته آزادگی این است
 هزاران چشم گویا و لب خاموش
 مرا پیک امید خویش می داند
 هزاران دست لرزان و دل پر جوش
گهی می گیردم گه پیش می راند
 پیش می ایم
دل و جان را به زیور های انسانی می آرایم
به نیرویی که دارد زندگی در چشم و در لبخند
نقاب از چهره ترس آفرین مرگ خواهم کند
نیایش را دو زانو بر زمین بنهاد
به سوی قله ها دستان ز هم بگشاد
 برآ ای آفتاب ای توشه امید
 برآ ای خوشه خورشید
تو جوشان چشمه ای من تشنه ای بی تاب
برآ سر ریز کن تا جان شود سیراب
چو پا در کام مرگی تند خو دارم
چو در دل جنگ با اهریمنی پرخاش جو دارم
 به موج روشنایی شست و شو خواهم
ز گلبرگ تو ای زرینه گل من رنگ و بو خواهم
 شما ای قله های سرکش خاموش
 که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
 که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امدیم را برافرازید
 چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید
 غرورم را نگه دارید
 به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید
 زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
 نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه
 سرود بی کلامی با غمی جانکاه
ز چشمان برهمی شد با نسیم صبحدم همراه
کدامین نغمه می ریزد
 کدام آهنگ ایا می تواند ساخت
طنین گام های استواری را که سوی نیستی مردانه می رفتند ؟
 طنین گامهایی را که آگاهانه می رفتند ؟
 دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
 کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
 پیر مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
 آرش اما همچنان خاموش
 از شکاف دامن البرز بالا رفت
 وز پی او
 پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
 باد غوغا
شامگاهان
 راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
 باز گردیدند
 بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 آری آری جان خود در تیر کرد آرش
 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 آفتاب
درگریز بی شتاب خویش
سالها بر بام دنیا پکشان سر زد
ماهتاب
 بی نصیب از شبروی هایش همه خاموش
 در دل هر کوی و هر برزن
سر به هر ایوان و هر در زد
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
 سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
 رهگذرهایی که شب در راه می مانند
 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
 و نیاز خویش می خواهند
 با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
 می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
 می نماید راه
 در برون کلبه می بارد
 برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
 کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 کودکان دیری است در خوابند
 در خوابست عمو نوروز
 می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
 شعله بالا می رود پر سوز

 

شاعر: سیاوش کسرائی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 14:2  توسط محسن شعله  | 

آن روز با تو بودم
 امروز بی توام
 آن روز که با تو بودم
بی تو بودم
 امروز که بی توام با توام

 

شاعر: حمید مصدق

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 13:47  توسط محسن شعله  | 

سلام

خدا توفیق داد که امروز هم به روز بشیم. الهی به امید تو. به امید خدا این مطلب هم درست و هم خوب و مفید باشه.

من تا حالا سراغ کتاب های دکتر شریعتی نرفتم و بخوانم و دقیق این جمله رو نمی دونم که می خواهم بنویسم پس اگه دقیقا درست نیست بگید تا درستش بکنم.

من شنیدم که دکتر گفتند که دوست داشتن بهتر از عاشق شدن هست. (یه چیزی تو همین مایه ها)

من به این حرف خیلی فکر کردم تا ببینم چه جزییاتی این حرف داره و کلا یعنی چی؟

نظر من اینه که اگه کسی عاشق چیزی بشه فقط می خواد اون چیز مال خودش تنها باشه و کسی نگاه چپ نکنه ولی اگه کسی چیزی دوست داشته باشه دوست داره که همه اون چیز را دوست داشته باشن و من از این حرفا فهمیدم که انسان اگه مرد باشه باید عاشق زنش باشه و اگه زن باشه باید عاشق شوهرش باشه ولی برای اینکه عاشق خدا باشیم یا دوست دار خدا به این نتیجه رسیدم که ما باید دوست دار خدا باشیم و فقط خدا رو برای خودمون نخواهیم و دوست داشته باشیم همه دوستدار خدا بشن و دلیل این هم اینه که خدا محدود نیست. (تا به حال این نتیجه رو گرفتم و شاید بعدا تغییر بکنه)

و خدا عاشق بندگان خودش هست و فقط می خواد که انسان به سوی خودش حرکت بکنه نه به سوی دیگه

(و اونی که گفتم مرد عاشق زنش و زن عاشق همسرش برای این نوشتم که به سوی خدا بره و به سوی زن یا شوهرش و به سوی کسی دیگه تمایل پیدا نکنه.) ((این قسمت رو خوب نوشتم زیاد جدی نگیرید))

(و آقای محسن علمداری چیز های جدیدی بهم گفتن که باید فکر بکنم مثل این که از عشق به همسر به خدا و دوست داری خدا رسد ولی وقت ندارم کاملش بکنم به زودی مطلب ویرایش و کامل می شه  شرمنده.)

بعدا ویرایشش می کنم و به مطلب اضافه می کنم .

نظر بدید یا علی خداحافظ

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 21:57  توسط محسن شعله  | 

گفتم : این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش ؟
گفت : صبری تا کران روزگاران بایدش
تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست
 گر نسیم و بوسه های نرم باران بایدش
گفتم
 آن قربانیان پار
 آن گلهای سرخ ؟
 گفت : آری
ناگهانش گریه آرامش ربود
وز پی خاموشی طوفانی اش
 گفت : اگر در سوک شان
ابر می خواهد گریست
 هفت دریای جهان
 یک قطره باران بایدش
گفتمش
خالی ست شهر از عاشقان وینجا نماند
مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش
گفت : چون روح بهاران
 اید از اقصای شهر
مردها جوشد ز خک
آن سان که از باران گیاه
و آنچه م یباید کنون
صبر مردان و
دل امیدواران بایدش

شاعر: شفیعی کدکنی (م.سرشک)

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 21:8  توسط محسن شعله  | 

سلام دوستان امروز برای بار دوم وبلاگ رو به روز می کنم چون احتمالا تا هفته دیگه نمی تونم وبلاگ رو به روز کنم چون سه روز آینده می رم دانشگاه (البته نخندید بگید من که تازه می رم سوم دبیرستان چون یه سری کارگاه ها ی آموزشی داخل دانشکده مهندسی دانشگاه شیراز هستد مخصوص دانش آموزان) بعدش هم می رو مسافرت دو سه روز .

من خیلی در باره ازدواج فکر کردم و تمام این مطالبی که می نویسم منبعش فکر خودم هست که همه چی رو به هم ربط می دهد و نمی دونم درست هست یا نه شما دوستان بهم بگید. و در ضمن من کتابی و یا مطلب و یا از کسی خودم نشنیدم و نمی دونم هست یا نه و اگه هست لطفا نگید که من کپی برداری کردم. ممنون.

اول یه مقدمه از لحاظ روانشناسی: توی روان شناسی هست که می گن هر فرد در درون خودش هم مرد و هم زن وجود داره و در تمام افراد وجود داره و منظور از مرد و زن درون اینه که کارهایی که مردونه هست و مثل کلی نگری و جنگ و چیز های دیگه .... و برای زنانه هم چیز هایی مثل جزییات و تفکر برای استفاده از زور طرف مقابل برای از بین بردن خودش و........ یک انسان زمانی کامل هست که هم از مرد درون و هم از زن درونش استفاده بکنه و کامل بشه

این مقدمه رو خوندید دیگه حالا می ریم سر اصل مطلب برای اینکه ما بتون هم مرد و هم زن درون رو دریابیم و به تکامل برسیم باید از جایی یاد بگیریم و اون جا که برای یادگیری هست همان ازدواج و همسر داری و شوهر داری هست و ما با ازدواج یاد می گیریم که کار های مردانه(برای زنان) و کارهای زنانه(برای مردان) چیه تا ما بتونیم تکامل پیدا بکنیم  و حالا می ریم سر تکامل

از نظر من تکامل اینه که ما همون طور که روحمون از خدا جدا شده از دوباره به خدا برگرده و اما این قسمت رو صد درصد می دونم هر کسی به من به نحوی چیزی می گه و خیلی در دسر داره و نمی دونم که درست هست یا نه ولی می نویسم چون فکرم هست

خدا تکامل کامل رو داره خوب این رو که قبول دارید

و خدا یکی هست و زن و بچه هم نداره چون کامل هست

و ما یکی از کار هایی رو که باید انجام بدیم تا کامل بشیم باید مرد و زن درونمون رو ازدواج بدیم یعنی از هر دوشون (یعنی اعمال زنانه و مردانه) استفاده بکنیم و برای ازدواج مرد و زن درون باید اول خودمون ازدواج بکنیم و بعد یکی از مراحل تکامل رو پشت سر بزاریم تا ما هم به خدا برسیم و تکامل پیدا بکنید و با روح ما با روح خدا پیوند بخوره.

برای نظر دادن آستین ها رو بالا بزنید

یا علی خدا نگهدار

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 20:53  توسط محسن شعله  | 

سلام

دوستان شرمنده دیر به دیر وبلاگ رو به روز می کنم برای کمی مشکل پیش اومده که نمی شه زود وبلاگ رو به روز کنم ولی سعی ام رو می کنم سریع تر به روز بشیم.

چرا توی ایران پول همه مردم خرج فقط یک سری آدم ها میشه؟

برای این موضوع بهتره مثال بزنم

مثلا من می خواستم برم کتاب خانه دانشگاه کمی کتاب دانشگاهی فیزیک بخونم وقتی می خواستم برم گفتند نمی شه مخصوص دانشجو ها هست

می خواستم برم رصد خانه دانشگاه شیراز گفتند نمی شه مخصوص دانشجوهای کارشناسی ارشد و دکترا هست

و.................

چرا مگه این طور نیست که این کتاب خانه ها و رصد خانه ها و ................ از پول بیت مال ساخته نمی شه پس چرا فقط یک سری افراد محدود می تونن استفاده بکنند

حالا فقط دانشگاه تنها که نیست مثالی دیگه بزنم امکانات رفاهی برای کار مندان بعضی از ادارات دولتی چرا پول بیت مال برای فقط اون کار مندان خرج می شه؟ (بابای خودم کارمند هست!!)

از این مثال ها توی کشور ما پر هست

و اما نظر من: ما باید توی ایران مثل زمان حضرت علی و پیامبر و بقیه امامان اول بیایم امکانات و جاهایی بسازم که برای تمام مرد باشه و تمام مردم بتونن استفاده بکنن و هر چی پول زیاد اومد بین مرد تقسیم بکنید و دیگه کالا ها و امکانات به همان قیمت واقعی برسد و دانشگاه ها هم پولی بشه تا دانشجو ها مجبور بشن برن همان رشته ای که علاقه و استعدادشو دارن و الکی و بیخود پا نشن برن دانشگاه که فقط اسمشون دانشجو بشه و بگن ما هم دانشجو هستیم و پول بیت مال الکی خرج یه عده کمی بشه.

برای نظر دادن بسم الله

خدانگهدار

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 14:15  توسط محسن شعله  | 

 دشت هایی چه فراخ
کوه هایی چه بلند
 در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
 پشت تبریزی ها
 غفلت پکی بود که صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه کسی با من حرف می زد ؟
 سوسماری لغزید
 راه افتادم
یونجه زاری سر راه
 بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
 و فراموشی خک
لب آبی
گیوه ها را کندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
 و چه اندازه تنم هوشیار است
نکند اندوهی ‚ سر رسد از پس کوه
 چه کسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در کرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند که چه تابستانی است
 سایه هایی بی لک
 گوشه ای روشن و پک
کودکان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
 مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد
بدوم تاته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند

 

شاعر:سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:50  توسط محسن شعله  | 

ابری نیست
 بادی نیست
می نشینم لب حوض
گردش ماهی ها روشنی من گل آب
پکی خوشه زیست
 مادرم ریحان می چیند
 نان و ریحان و پنیر آسمانی بی ابر اطلسی هایی تر
رستگاری نزدیک لای گلهای حیاط
نور در کاسه مس چه نوازش ها می ریزد
نردبان از سر دیوار بلند صبح را روی زمین می آرد
 پشت لبخندی پنهان هر چیز
روزنی دارد دیوار زمان که از آن چهره من پیداست
چیزهایی هست که نمی دانم
 می دانم سبزه ای را بکنم خواهم مرد
می روم بالا تا اوج من پر از بال و پرم
 راه می بینم در ظلمت من پر از فانوسم
 من پر از نورم و شن
و پر از دار و درخت
 پرم از راه از پل از رود از موج
 پرم از سایه برگی در آب
 چه درونم تنهاست

 

شاعر:سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:47  توسط محسن شعله  | 

آب را گل نکنیم
در فرودست انگار کفتری می خورد آب
یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید
یا در آبادی کوزه ای پر می گردد
آب را گل نکنیم
شاید این آب روان می رود پای سپیداری تا فروشوید اندوه دلی
دست درویشی شاید نان خشکیده فرو برده در آب
رزن زیبایی آمده لب رود
آب را گل نکنیم
روی زیبا دوبرابر شده است
چه گوارا این آب
چه زلال این رود
مردم بالا دست چه صفایی دارند
 چشمه هاشان جوشان گاوهاشان شیرافشان باد
من ندیدم دهشان
بی گمان پای چپرهاشان جا پای خداست
 ماهتاب آنجا می کند روشن پهنای کلام
بی گمان در ده بالا دست چینه ها کوتاه است
 مردمش می دانند که شقایق چه گلی است
 بی گمان آنجا آبی آبی است
 غنچه ای می شکفد اهل ده باخبرند
چه دهی باید باشد
 کوچه باغش پر موسیقی باد
 مردمان سر رود آب را می فهمند
گل نکردنش ما نیز
 آب را گل نکنیم

 

شاعر:سهراب سپهری

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 14:44  توسط محسن شعله  | 

این تاریخ را در تقویم خود علامت بگذارید: یکشنبه 21 مرداد. کنار آن بنویسید «تمام شب» و «شهابها». کاغذ را روی یخچال بچسبانید تا در دید شما باشد و بارش شهابی پرساووشی سال 1386 را فراموش نکنید.

بیل کوک (Bill Cooke) از دفتر محیطی شهابسنگها متعلق به ناسا در مرکز پروازهای فضایی مارشال می گوید: «نمایش بزرگی در پیش داریم. ماه در21 مرداد نو است؛ یعنی آسمانی تاریک ، بدون مهتاب و پر از شهاب خواهیم داشت.» او در مورد تعداد شهابها حدس می زند یک یا دو شهاب در دقیفه در اوج بارش خواهیم داشت.

 

شرح تصویر: عکس یک آذرگوی که در 21 مرداد 1385 توسط پیر مارتین (Pierre Martin) از آرنپریور، انتاریوی کانادا گرفته شده است.

 

منبع بارش شهابی پرساووشی، دنباله دار swiff-tuttleاست . اگرچه دنباله دار هیچ جای نزدیک به زمین نیست، دم دنباله دار مدار زمین را قطع می کند. ما هر سال در ماه آگوست (مرداد-شهریور) از درون آن عبور می کنیم. ذرات ریز با جو زمین با سرعت  132000 مایل در ساعت  (212433 کیلومتر بر ساعت) برخورد می کنند. در این سرعت حتی یک ذره کوچک از غبار هم هنگام از هم پاشیدن، خط روشنی از نور یا همان شهاب تولید می کند. از آنجا که شهابهای دنباله دار swiff-tuttle از صورت فلکی پرساووش خارج می شوند، به آن بارش پرساووشی گویند.

توجه: در ادامه متن همه زمانه زمانهای محلی هستند؛ 9 شب یعنی 9 شب به وقت محلی که در آن زندگی می کنید.

نمایش بین ساعت 9 و 10 شب یکشنبه 21 مرداد هنگامیکه برساووش از شمال شرق طلوع می کند آغاز می شود. این زمانی است که باید به زمین خراشهای (Earth grazer) برساووشی نگاه کرد– شهابهایی که از افق می رسند و مانند سنگی که روی سطح یک دریاچه می پرد، به فراز جو می روند-.

کوک می گوید: « زمین خراشها بلند، کند و رنگی هستند. آنها از زیباترین شهابها می باشند.» او می گوید که شاید در یک ساعت تماشا حداکثر تعداد کمی از آنها را ببینید، اما دیدن حتی یکی از آنها می تواند تمام طول شب را با ارزش کند.

هرچه شب پیش می رود، پرساووش بالاتر آمده و نرخ بارش شهابها به تعداد زیادی افزایش می یابد. در ساعت 2 صبح دوشنبه 22 مرداد چند دوجین از شهابها در هر ساعت ممکن است از آسمان عبور کند. اوج بارش در نزدیکی های طلوع خورشید رخ می دهد که در آن نرخ بارش ممکن است به بیش از یک شهاب در دقیقه برسد.

کوک برای رسیدن به بهترین نتیجه توصیه می کند: « از نورهای شهر دور شوید. درخشانترین شهابها در شهر نیز دیده می شود، اما شهابهای کم نورتر فقط در خارج شهر قابل رویت هستند. زمان مناسبی است تا به خارج شهر بروید.»

 

شرح تصویر: آسمان شرقی قبل از طلوع خورشید دوشنبه 22 مرداد 1386

 

و این هم یک جایزه : درست زیر پرساووش، مریخ در صورت فلکی ثور مانند یک ستاره سرخ پرنور می درخشد. بسیاری از شهابهایی که در 21 و 22 مرداد می بینید درست از پشت آن عبور می کنند. شاید متوجه شوید که چشم برداشتن از مریخ سخت است و به دنبال کردن شهابها نپردازید. چیزی مسحور کننده درباره مریخ وجود دارد، شاید رنگ قرمز و یا این واقعیت که مانند یک ستاره چشمک نمی زند. شما به مریخ خیره می شوید و آن هم به شما.

زمین و سیاره بهرام در دسامبر 2007 به فاصله نزدیکی از هم می رسند، ناسا از این مزیت سود برده و ماموریت جدیدی را به مریخ آغلز می کند: فضاپیمای فونیکس در سرزمینهای شمالی فرود می آید. در آنجا خاک مریخ را حفر کرده و لایه های خاک ویخ را کاوش می کند و علاوه بر چیزهای متنوع، به دنبال ناحیه ای قابل سکونت برای موجودات میکروبی اولیه می گردد. پنجره پرتاب در روز  12 مرداد  (سوم آگوست) باز می شود ، بنابراین در زمان بارش شهابی پرساووشی، فونیکس ممکن است با سرعت به سمت سیاره سرخ در حرکت باشد. تاریخ فرود : بهار 2008.

در ساعت چهار صبح چیزی است که درباره آن فکر کنید: در حالیکه مریخ از شرق طلوع می کند، شهابها از آسمان عبور می کند و نسیم در لباس شما به صدا در می آید. شاید لازم باشد که بار دیگر این تاریخ را در تقویم خود علامت بگذارید.

 

دنباله دار Swiff-tuttle  آخرین بار در سال 1862 مشاهده شد. مدار آن محاسبه و دوره تناوب آن حدود 120 سال بدست آمد. پیش بینی می شد که این دنباله دار در سال 1982 باز گردد، اما چنین نشد. به همین دلیل تصور می شد که این دنباله دار متلاشی شده باشد. این دنباله دار مجدداً در سال 1992، یعنی 10سال بعد از زمان مورد انتظار رصد شد.



دنباله دار Swiff-tuttle  آخرین بار در سال 1862 مشاهده شد. مدار آن محاسبه و دوره تناوب آن حدود 120 سال بدست آمد. پیش بینی می شد که این دنباله دار در سال 1982 باز گردد، اما چنین نشد. به همین دلیل تصور می شد که این دنباله دار متلاشی شده باشد. این دنباله دار مجدداً در سال 1992، یعنی 10سال بعد از زمان مورد انتظار رصد شد.

 

 

 

 

منبع:سایت انجمن نجوم آماتوری ایران

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم مرداد 1386ساعت 14:44  توسط محسن شعله  | 

ای نسخه ی اسرار الهی که توای / وی آیینه ی جمال شاهی که توای

بیرون زتو نیست آنچه در عالم هست / از خود بطلب هرآنچه خواهی که توای

من این دو بیت رو از کتاب تکنولوژی فکر (دکتر آزمندیان) خوندم ولی دکتر آزمندیان متاسانه نام شاعر رو ننوشته اگه می دونید لطفا بهم بگید.

واما شعر عالی هست و جای تامل زیاد داره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 17:46  توسط محسن شعله  |